مادر
و هرگز باغچه ها رنگ بهار را به خود نمی دیدند
گاه با خود می اندیشم که اگر برای یک لحظه نوازش دستانت را بر گیسوانم محروم می کردی
هرگز اینگونه عاشق نمیشدم
مادرم روزت مبارک.
و هرگز باغچه ها رنگ بهار را به خود نمی دیدند
گاه با خود می اندیشم که اگر برای یک لحظه نوازش دستانت را بر گیسوانم محروم می کردی
هرگز اینگونه عاشق نمیشدم
مادرم روزت مبارک.
سفره ی عید کنارم نیستند این روزها کوچه ی کودکیمان یکسره سیاه پوش شده است و مرا یاد چند
سال پیشم می اندازد ...... این روزها هیچ چیز مثل گذشته نیست ......از بس قلبم در سینه کوبیده که
دیگر نای تپیدن ندارد
آینه ها پر ز حسرت میشوند و
من تنها تر از همیشه
من به تصویر تو چشم می دوزم و تو
به چشمان سیاه دیگری خیره میشوی ...
تمامی لحظات من تو را پر میکشد و تو
فریبنده ی دیگری را لحظه به لحظه عاشق میشوی
من پر از آه میشوم و تو
قطره به قطره درون او آب میشوی
من تمامی باغچه ها را به امیدت می کارم و تو
آن گلدان دلنوازم را میشکنی
من میشکنم و تو آهسته تکه ها را می بوسی
تو هوای رفتن داری و من در قفس می گشاییم
تو می روی و من خیره به رفتنت می مانم.....
سینوره
وقتی امروز از اون روزا باشه که بی جهت بی حوصله ای
و حسابی رو دور بد شانسی باشی.... وقتیم که بری کیک شکالاتی بخری
خوب معلومه:
پاکت و که باز کنی یک اپسیلون شکلات تو کیک پیدا نمیکنی!!!!!!!
ولی ...کدوممون میتونیم علی وار زندگی کنیم؟!
سریالی که هر قسمتش با دیا لوگ های پر از احساس و قدم های استوار مردی که از اهالی سرزمین دل بود تو خاطره ها موندگار شد
همین چند شب پیش بود که کاملا بر حسب اتفاق یکی از شبکه های آنور آبی داشت این سریال و پخش می کرد احساس کردم خون
هفت سالگی دوباره توی رگهام جهید و مثل همون گذشته ها شدم دختر بچه ی اول دبستانی بازیگوش که تما دنیاش تو عروسکاش خلاصه میشد......
همه چیز خوب بود تا کم کم گذر زمان لعنتی پیش روی چشمام قد کشید و پرنگتر و پرنگتر خود نمای کرد کم کم باورم شد که همه
چیز عوض شده و هیچ چیز به طراوت گذشته نیست همون موقع بود که احساس کردم چیزی توی گلوم مثل یه غده راه نفسم و بسته دلتنگ همه ی اون روزا شدم که چه ساده گذشت هیچ یادی نکرد از دل خسته ی ما.......
خیره به قاب شیشه ای شدم که بازیگرش همینجا روبه روی من روزگاری نفس می کشید و تیتراز پایان که نوشت:
تهیه کنندگان:بیزن بیرنگ مسعود رسامصداش میره بالا تر بله خود شما معلوم هست حواست کجاست؟! چیزی ندارم که بگم
زیر لب می گم خودمم نمی دونم......
کلاس بعدی تشکیل نشد تو حیاط یکی از بچه ها داره مدام زیر گوشم درباره ی موضوع مهمی صحبت میکنه بد موقعی واسه درد دل انتخاب کرده روبه من می کنه و میگه به نظرت چی کار کنم؟ تازه یادم میفته چه بد کاری کردم که حرفاش و نشنیدم بازم دهنم خشک میشه آروم میگم:نمیدونم هر هر جور خودت میدونی .... ازم دلخور میشه ولی چیزی نمیگه چه دوست خوبی که به روم نیاورد................
میام بیرون هوا خوبه اما آسمونم مثل من بلاتکلیف شاید میخواد بباره اما نمیتونه...........................
زیر لب ترانه ای رو زمزمه میکنم (از اون روزای معصوم/روزای خوب بازی/روزای آبی عشق/روزای بی نیازی....)
تماتم ذهنم درگیر موضوعی که نمی شه گفت همه ی زندگیم بهش وابسته ست اما بخش بزرگی و در بر گرفته
واسه همینه که این روزا به هرکی میرسم ازم می پرسه:حواست هست؟؟؟؟ آره واسه همینه که نفهمیدم چه جوری شد و چه قد راه رفتم تا رسیدم به میدون ونک فقط وقتی به خودم اومدم که پاهام دیگه جون قدم برداشتن نداشت.......همون موقع بود که یه پسر بچه ی ریزه میزه پرید جلومو گفت:خانوم یه چسب بخر...اگه بگیری دعا میکنم به آرزوهات برسی .....نمیدونم دلم براش سوخت یا به خاطر حرفی بود که زد چسب و خریدم
امروز دستم زخمی شد چسب و بستم رو زخم و گفتم: کاش واسه زخم های دل و پریشانی ذهنم مرحمی بود.........
از این غروب های پر از بغض و روزهای تکراری...
دلم گرفته است
از این دیوار های سیمانی که آسمان را ازمن گرفته
واین ثانیه های دور از آمد نت ...
از آن همه خاطره و این همه حسرت گذ شته دلم گرفته است
از باغچه های رنگ پریده و نم نم باران دلم گرفته است....
دلم از این همه عاشقی ها گرفته است.........
روز همه ی لیلی ها مبارک
توی آینه به صورتم خوب نگاه می کنم یه چند ماهی میشه که رفتم تو سن 19 سالگی ولی هرچی به ذهنم فشار میارم که این چند سال اخیر چه طور گذشت چیز خاصی به ذهنم نمیرسه . چون تا همین دو سه سال گذشته اجازه نداشتم خیلی جاها تنها برم به قول مامانم بیرون گرگ.... با همین یه جمله تمام شوق و اشتیاقم واسه بر کشیدن درونم خفه می شد.همش به شوخی می گفتم بذارین شناسنامم عکس دار بشه اگه من تو خونه موندم...!
مامانم هم حق داشت یعنی همهی مامانا حق دارن, جامعه ی ما هنوز اونقدر آماده نیست یا بهتره بگم اونقدر امن نیست که من و خیلی از لیلی ها ی این سرزمین بتونیم زیر آسمونش آسوده تر زندگی کنیم .بتونیم سقف آرزوهامون ببریم بالا تر بتونیم عشق رو بهتر باور کنیم..... ما هم بتونیم یه روز خنک شهریور ماه با هم بریم کنار دریا و نغمه ی شادی و سر بدیم.
اما با همی این حرفها همین که یه روز از 365 روز سال به ما اختصاص داده شده خودش کلیه این یعنی نقطه ای برای شروعی دوباره شاید به همین بهونه خیلی از حرفها شنیده بشه خیلی از حرفها زده بشه و خیلی از حرفها جامه ی عمل به تن کنه به امید اون روز برای همه ی لیلی های امروز و فردا.....